نويسندگان

«‌جلال شیرینی زندگی ما بود . هرگز به من بی احترامی نکرد و همیشه شرمنده اخلاصش هستم . در همان دوران ، چیزی از من خواست که از نظر مالی توان اجابتش را نداشتم . دو مسأله روح مادری مرا آزرد : یکی این که قدرت اجابت خواسته اش را نداشتم و دیگر نگاه اشک آلودش که قلبم را به درد آورد . چاره ای نداشتم جز اینکه منتظرش بمانم . آن لحظات سخت فقط برای یک مادر قابل درک است .

چند ساعت بود ، صدای زنگ در خانه آمد . برخاستم و سراسیمه شتافتم . در را که باز کردم ، جلال را دیدم که توی درگاهی ایستاده . لحظه ای هیچ نگفت . کنار کشیدم تا بیاید تو . آمد و کاری کرد که چهارستون بدنم لرزید . خم شد و قبل از این که بتوانم عکس العملی نشان دهم ،‌دستم را گرفت و بوسید . الان هم که به یاد آن لحظه می افتم ، قلبم می خواهد از کار بیفتد . حوله بزرگ سفیدی را که خریده بود ، داد به دستم . در آن لحظه تنها کاری که  توانستم بکنم ،‌این بود که در آغوش بکشم و ببوسمش .

از آن روز آینه دل او را آنقدر سفید و نورانی یافتم که هنوز هم همه آن صفا و خلوص و پاکی را با تمام وجود حس می کنم . جلال با آن حال عجیب و روحانی اش گفت مادر ، از دست من ناراحت هستی ؟ چکار کنم تا راضی شوی و مرا ببخشی ؟ هرگز لرزش کلامش را از یاد نمی برم . »

[ چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سابقون ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

أللّهمَ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ أبیها وَ بَعلِها وَ بَنیها وَ سرِّالمُستَودَعِ فیها بِعَدَدِ ما أحاطَ بِهِ عِلمُک
صفحات اختصاصی
امکانات وب
وصیت شهدا مهدویت امام زمان (عج)

دریافت کد