کمپوت گیلاس و ...!

 

 مرحله اول عملیات که تمام می شود، آزاد باش می دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک ، عینهو یک تکه یخ . انگار گنج پیدا کرده باشیم توی این گرما. از راه نرسیده، میگه «می خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟» می گم « چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی کارشون کنیم .» چند دقیقه می نشیند.تحویلش نمی گیریم،می رود. علی که می آید تو ، عرق از سرو رویش می بارد. یک کمپوت می دهم دستش. می گویم « یه نفر اومده بود ، لاغر مردنی. کمپوت می خواست به ش ندادیم. خیلی پررو بود. » می گه «همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ » می گم « آره . همین» می گه « خاک ! حاج حسین بود .» 

زندگی زیباست اما شهادت زیباتر

/ 1 نظر / 9 بازدید
behnam

فوق العاده بود...واقعا عالی بود!! اگه دوست داشته باشیم حاضرم با هم تبادل لینک داشته باشیم!خیلی خوشحال میشم تقاضام رو بپذیری!