خاطره ای از شهید حلال افشار

از اصفهان به قم میرفت . صدای اهنگ مبتذلی که راننده گوش میکرد جلال رو ازار میداد.رفت با خوشرویی به راننده گفت : اگر امکان داره یا نوار و خاموش کنید،یا برا خودتون بذارین راننده با تمسخر گفت:اگه ناراحتی میتونی پیاده شی ! جلال رفت توی فکر، هوای سرد ، بیابان تاریک و....  قصد کرد وجدان خفته راننده رو بیدا رکنه ، اینبار به راننده گفت :

اگه خاموش نکنی پیاده میشم.راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد،پدال ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت بفرما !

جلال پیاده شد اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود که ایستاد!

همینکه جلال به اتوبوس رسید راننده به جلال گفت :

بیا بالا جوون ، نوارو خاموش کردم

/ 3 نظر / 11 بازدید
خانم رمضانی

آهنگ زیبایی داره ، وبلاگتون

گمنام

سلام ممنونم از شما .دنبال این مطلب بودم که در این وبلاگ دیدم خدا جزای خیر به شما وهمه ی وبلاگ نویسان ارزشی بکند.

محمد

سلام .کتاب تخت فولاد اصفهان را میخوندم که به شهید افشار رسیدم.دیدم یه ازدواج ساده ای داشته یه جلد قران مجید یه نهج البلاغه ویه سری کامل تفسیر المیزان و یه حلقه طلا.واقعا که لذت بردم از این ازدواج ساده.کاشکی جوونها هم یاد میگرفتند. یا علی